تبلیغات
یک فنجان آرامش - " شوق دیدار "



کاش میدانستی ...

بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت ،

مـــن چه حالی بودم ...

خبر دعوت دیدار ، چو از راه رسید ،

پلک دل ، باز پرید

مـــن سراسیمه به دل بانگ زدم :

آفرین قلب صبور ،

زود برخیز عزیز ...

جامه تنگ در آر ،

و سراپا به سپیدی تو در آ ...

و به چشمم گفتم :

باورت میشود ای چشم به ره مانده ی خیس ؟!

که پس از این همه مدت ،

ز تو دعوت شده است ؟

چشم خندید و به اشک گفت برو ...

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه ،

با تو ام کاری نیست !

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید !

هر چه غم بود گذشت ،

دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده ...

وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند .

خاطرم را گفتم :

زودتر راه بیفت

هر چه باشد ، بلد راه تویی !

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی ...

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود !

گوییا با من بنشسته ، دگر کاری نیست ...

جای ماندن چو دگر نیست ،

از اینجا بروم .

پنجه از مو به در آورده به آن شانه زدم ،

و به لب ها گفتم :

خنده ات را بردار ،

دست در دست تبسم بگذار ...

و نبینم که دیگر ، که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی ...

سینه فریاد کشید ...

مـــن نشان خواهم داد ،

قاب نامش را در طاقچه ام ...

و هوای خوش یادش را ،

در حافظه ام ...

مژده دادم به نگاهم ، گفتم :

نذر دیدار قبول افتادست ...

و مبارک باشد ،

وصل پاک تو با برق نگاه محبوب ...

و تپش های دلم را گفتم :

اندکی آهسته !

آبرویم نبری ...

پایکوبی ز چه بر پا کردی...؟!

پای بر سینه چنان طبل ، نکوب ...

نفسم را گفتم :

جان فرزانه ، تو دگر بند نیا ... *

اشک شوقی آمد ،

تاری جام دو چشمم بگرفت ...

و به پلکم فرمود :

همچو دستمال حریر ، بنشان برق نگاه ...

پای در راه شدم ،

دل به مغزم میگفت :

من نگفتم به تو آخر ، که سحر خواهد شد ؟!

هی تو اندیشیدی ،

که چه باید بکنی ...

من به تو میگفتم :

او مرا خواهد خواند ،

مرا خواهد دید و ...

سر به آرامی گفت :

خوب چه میدانستم ؟!

مـــن گمان میکردم ،

دیدنش ممکن نیست ...

و نمیدانستم بین تو با او حرف صد پیوند است ...

من گمان میکردم ....

سینه فریاد کشید !

خوب فراموش کنید ...

هر چه بوده است ، گذشت ...

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه بس است ...

به ملاقات بیندیش و نشاط ...

آفرین پای عزیز ، قدمت را قربان ،

تندتر راه برو ...

طاقتم طاق شده است !

چشم برقی می زد ،

اشک بر گونه نوازش میکرد ،

لب به لبخند ، تبسم میکرد ...

مرغ قلبم با شوق ،

سر به دیوار قفس میکوبید ...

تاب ماندن به قفس هیچ نداشت !

دست بر هم می خورد ...
 
نفس از شوق ،

دم سینه ، تعارف میکرد ...

سینه بر طبل خودش میکوبید !

عقل شرمنده به آرامی گفت :

راه را گم نکنیم ؟!!

خاطرم خنده به لب گفت :

نترس ! نگران هیچ مباش ،

سفر منزل دوست ،

کار هر روز من است ...

چشم بر هم بگذار ،

دل تو را خواهد برد ...

سر به پا گفت : کمی آهسته !

بگذارید که من هم برسم ...!

دل به سر گفت :

شتاب ! تو هنوزم عقبی ...؟!

فکر فریاد کشید :

دست خالی که بد است !

کاشکی ...

سینه خندید و بگفت :

دست خالی ز چه روی؟!

این همه هدیه ، کجا چیزی نیست ؟

چشم را ، گریه شوق ...

قلب را ، عشق بزرگ ...

سینه ، یک سینه سخن ...

روح را ، شوق وصال ...

خاطر ، آکنده ز یاد ...

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد !

شوق دیدار نباتی آورد ،

کام جانم شیرین ...

پای تا سر همه اندیشه وصل ...

وه چه رویای قشنگی دیدم !

خواب ، ای موهبت خالق پاک ...

خواب را دریابم !

که در آن میتوان با تو نشست ...

میتوان با تو سخن گفت و شنید ...

خواب دنیای توانایی هاست !

خواب ، سهم من از تو و دیدار شماست ...

خواب ، دنیای فراموشی هاست ...

خواب را دریابم !

که تو در خواب مرا خواهی خواند ...

که تو در خواب مرا خواهی خواست ...

و تو در خواب به من خواهی گفت :

تو به دیدار من آ ...

آه ! کاش میدانستی ...

بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت ،

من چه حالی دارم ...

پلک دل ، باز پرید ...

خواب را دریابم !

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم ...


" کیوان شاهبداغی "


پ نون :

* جان کیوان ، تو دگر بند نیا ...
( بنا به مصلحت ، کیوان به فرزانه تغییر یافت !  )

سالگرد اولین دیدار ، مبارکمان باشد مهربانم ...



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: کیوان شاهبداغی،

تاریخ : شنبه 14 مرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بهشت