تبلیغات
یک فنجان آرامش - " زندگی انگار همین بود... "


داشت برایم شعر میخواند که ، پریدم میان یکی از مصرع ها و گفتم:

بوسه دارید؟

ابروهایش را گره زد و با لبخند نگاهم کرد !

تکرار کردم : شما بوسه دارید !؟

از آن بوسه ها که انتها ندارند !

که دوستت دارم هایم را لابه لایش بچشی و بفهمی!

از آن بوسه ها که دهانم را طوری پر کند ،

از گوشه ی لبهایم بچکد روی لباسم ؛

گل کند،شکوفه بزند ، بهار برسد !

از آن بوسه ها که تا ماه ها لبهایم را بچشم و با لبخند بگویم چقدر شیرینی !

خندید...

خندید و با چشم های بسته نگاهم کرد !

خندید و با لب بسته " دیوانه " خطابم کرد !

بلند گفت : دوستت دارم مجنون جان !

و من از خوشی میان شعری که میخواند ،

قافیه در قافیه ، ردیف شدم !

زندگی انگار همین بود...

" حامد نیازی "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: حامد نیازی،

تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بهشت