تبلیغات
یک فنجان آرامش - مطالب بهمن 1395


آیین گذشته تا هنوزم عشق است

هر واژه که بر شعر بدوزم عشـق است


وقتی که تو با منی، نه امروز فقط

هر سیصد و شصت و پنج روزم عشق است


" شهراد میدرى "



پ نون

روز ولنتاین ( البته شبِ روزِ ولنتاین !!! ) بر تمامی عاشقان مبارک .

با عشق ...





طبقه بندی: ترانه، دو بیتی،
برچسب ها: شهراد میدری،

تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت


 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد 

تنه ای بر درِ این خانه ی تنها زد و رفت


 دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت


مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت


 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت


 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت


 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت


 همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت


" هوشنگ ابتهاج "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: هوشنگ ابتهاج،

تاریخ : شنبه 23 بهمن 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


عشق راهی‌ست برای بازگشت به خانه ،

بعد از کار ...

بعد از جنگ ...

بعد از زندان ...

بعد از سفر ...

بعد از ...

من فکر می‌کنم ،

فقط عشق می‌تواند پایان رنجها باشد ...

به همین خاطر ،

همیشه آوازهای عاشقانه می‌خوانم ...

من همان سربازم که در وسط میدان جنگ ،

محبوبش را فراموش نکرده است ...


" رسول یونان "




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: رسول یونان،

تاریخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



دستم را بگیر !

همین دست ،

برایت ترانه عاشقانه نوشته ؛

همین دست سوخته ، در حسرت لمس دست های تو؛

همین دست ،

پاک کرده اشک هایی را که در نبودت به گونه دویدند ...



" یغما گلرویی "






طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: یغما گلرویی،

تاریخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



تو بچگیم عاشق بادکنک بودم .

امکان نداشت با پدر و مادم به سوپر مارکت برم و پا زمین نکوبم .

اولین بادکنکم رو همون روز اول تو دست هام گرفتم و محکم بغلش

کردم… ولی ترکید …

فهمیدم همون اول نباید خیلی دوست داشتنم رو نشون بدهم .

 نباید خیلی محکم بغلش کنم ، طاقطش رو نداره . میترکه ...

بادکنک بعدی رو بیش از حد ، بزرگش کردم . ظرفیتش رو نداشت…

 اون هم ترکید…

فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم .

بادکنک بعدی رو که خریدم حواسم بود …

 نه دوست داشتنم رو زیاد نشون دادم  ، نه بیش از حد بزرگش کردم ...

ولی اون هم برام نموند ...

 بردمش پیش دوستام و توی یه چشم بهم زدن ، صاحبش شدن .

بادکنک بعدی رو ، خیلی اتفاقی از دست دادم .

وسط روزهای خوبمون ، وقتی همه چیز خوب پیش می رفت ،

افتاد روی بخاری و تموم ...

رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم…

 همون جا به اون نگاه کردم و گفتم :

" تو ، آخرین بادکنکی هستی که دوستت دارم ."

رفتم خونه و اون رو توی کمد گذاشتم.

نه بغلش کردم و نه زیاد بزرگش کردم… نه به کسی نشونش دادم ...

 اینطوری ، دیگه هیچ خطری تهدیدش نمی کرد…

یه دوست داشتن یواشکی …

یه دوست داشتن از راه دور…

یه دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد…

هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شم هنوز هست…

یک روز وقتی رفتم سراغش ، دیدم خیلی کوچیک شده ...

خیلی پیر شده …

همون جا بود که فهمیدم دوست داشتن رو باید یاد گرفت …

فهمیدم به دست آوردن کسی که دوسش داری ، تازه اول ماجراست…

دوست داشتن نگهداری می خواد… 

من بادکنک های زیادی رو داشتم ولی ،

دوست داشتن رو هیچوقت ، هیچوقت یاد نگرفتم .




" حسین حائریان "


برای دانلود فایل صوتی ، اینجا کلیک کنید .




طبقه بندی: متن، فایل صوتی،
برچسب ها: حسین حائریان،

تاریخ : جمعه 1 بهمن 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بهشت