تبلیغات
یک فنجان آرامش - مطالب اسفند 1395



رقص کنان با دف و سنتور و سه تار آمده ای

مست و خرامانی و از باغِ انار آمده ای


سیب لب و سُنبله مو ، ساقه طلا سرکه سبو

سبزه قدم از همه سو ، سویِ قرار آمده ای


تنگِ عسل پیرهنت، ماهیِ قرمز دهنت

رودی و با موجِ تنت باز کنار آمده ای


شانه به گیسو زده و سُرمه یِ آهو زده و

ماه به یکسو زده و رویِ مدار آمده ای


خرمنِ ابریشمِ تر ، ریخته تا قوسِ کمر

فرشِ غزلبافی و در نقش و نگار آمده ای


جانِ دلم راست بگو ، هرچه دلت خاست بگو

بی کم و بی کاست بگو ، سهمِ که بار آمده ای؟


پیچکِ هر نرده ای و پنجره وا کرده ای و

رقصِ گُلِ پرده ای و چلچله وار آمده ای


سبزه به زنبیلی و بس ، وِلوِله در ایلی و بس

ساعتِ تحویلی و بس ، لحظه شمار آمده ای


دفترِ من باز شده ، غرقِ گُلِ ناز شده

سالِ نو آغاز شده بس که بهار آمده ای


" شهراد میدری "


پ.نون

همراهان گرامی ، نوروز باستانی فرخنده و نورانی .



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: شهراد میدری،

تاریخ : دوشنبه 30 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه




همه ی کسانی که مرا میشناسند ،

می دانند که  من ،

آدم حسودی هستم!

و همه ی کسانی که تو را می شناسند ؛

لعنت به همه ی کسانی که تو را می شناسند ... !



" نزار قبانی "


پ.نون


مخاطب ، به شدت ، کاملا خاص !






طبقه بندی: متن،
برچسب ها: نزار قبانی،

تاریخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



هوا ابری انگور است و می بارد شراب امشب

  نسیم مست میشنگد به رقص و پیچ و تاب امشب


 سلامت باد یاران میخورد برهم هزاران پیک

  صدای خنده ای که باز می پیچد خراب امشب


پری رویان نیشابور دستادست میرقصند 

به خوشه خوشه ی خیام، مست شعر ناب امشب


هزاران خاطره سبزینه می بندد بهارینه 

جوانه میزند گندم به گندم توی قاب امشب


خدایی میکنیم ای جان، زمین و آسمانت را 

خدا ! پلکت بهم بگذار و آسوده بخاب امشب  


به تختش می نشیند باز هم جمشید و می بیند

  در آن جام جهان بین خسروانی های ناب امشب


منیژه دست توی دست بیژن، زال و رودابه

  فرانک آبتین، بهرام گور و نازیاب امشب 
 

به آیین رسیده از نیاکان سور می گیریم 

از آتش میشود روشن هزاران آفتاب امشب


تمام زردی ما از تو و سرخی تو از ما 

سیاوش می پریم از شعله ی افراسیاب امشب


نکیسا، باربد آواز می خانند: "فروردین"

بزن خنیاگر نوروز! سنتور و رباب امشب  


بیا خاتون ایرانی! در آغوشم بخان این شعر 

دو دستت را برایم جام کن، بوسه شراب امشب



" شهراد میدری "



پ.نون

همراهان مهربان ، چهارشنبه سوری باستانی بر شما مبارک .




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: شهراد میدری،

تاریخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



خدا کند که لبت به بوسه جان بدهد


که عشق، روی خوشش را به ما نشان بدهد


 نشسته ام که بیفتد ستاره ای از شب

 کسی بیاید و شب را کمی تکان بدهد


زمان به من که تورا عاشقانه می بوسم

  خدا کند که کمی بیشتر زمان بدهد


 تنم برای تو مثل خمیر آماده ست

تنور داغ تنت را بگو که نان بدهد


 ازین چشیدم و دیدم که مزه اش عالی ست

 نشسته ام که بیاید کمی از آن بدهد


 اگر گناه تو هستی ، خدا کند که خدا

  جزای آخرتم را در این جهان بدهد !


" عمران میری "





طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: عمران میری،

تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

ماه ، شوریده ی تحریری از این زیبایی
 
غرق آواز اساطیری از این زیبایی  


هدفش کشتن من بوده از اول نقاش 

تو نداری سر تقصیری از این زیبایی


ابن سیرین که ندیده ست به خابش هم تو

مانده در حسرت تعبیری از این زیبایی 


شرشر موی شرابت به بلورین بر و دوش

رقص پرشور و نفسگیری از این زیبایی  


خب چرا دست نگه داشته ای لامصب؟

بچکان با مژه ات تیری از این زیبایی  


تا کسی جرات یک نیم نگاهت نکند 

نشود خیره به تصویری از این زیبایی


چشمهایت عسلی هست و لبانت شکلات 

مرض قند نمی گیری از این زیبایی؟  


ما که مردیم ، خودت وه چه تحمل داری
 
نه خداییش نمی میری از این زیبایی؟!



" شهراد میدری "





طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: شهراد میدری،

تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


مادرم سه قانون داشت .

عاشق شو .

عاشق بمان ، و عاشق بمیر ...

بابا می خندید و مثل تمام مَردهای آن روزها ،

عشق را کیلویی چند صدا می زد !

خواهرم، قانون اول را خیلی دوست داشت ...

آنقدر زیاد که هر روز لابه لای فرمول های ریاضی و حساب ،

چند بار مرورش می کرد تا شاید مردی پیدا شود برای اثباتش ...

برادرم، دومی را ...

مادر زادی عاشق بود ...

گنجشک های لب ایوان را " خاتون " صدا می کرد ،

و به شمعدانی های روی طاقچه می گفت : " بانو "

حوض حیاط ، چقدر شبیه قانون سوم بود !
 
هیچ وقت آب نداشت ، ولی از هر طرف که نگاهش می کردی ،

دو ماهی سرخ را همیشه توی ذهنش می رقصاند ...
 
من اما آدمی بودم قانون مدار ...

عاشقت شدم...

عاشقت هستم و این عشقت...

راستی من چند وقتی هست که مُرده ام...



 " حمید جدیدی "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: حمید جدیدی،

تاریخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

دوست داشتن را کم کم ، آرام آرام ،

به خورد کسی که دوستش دارید ، ندهید....!

بگذارید کنار این حرفها را که :

" هوا برش می دارد...! "

" مغرور می شود...! "

" خودش را گم می کند...! "

" بی محلی می کند...! "

" ندیدتان می گیرد...! "

" می رود.....! "

شما را به خدا بس کنید این چرتکه انداختنهای بی معنا را....!

مگر می توانی دوستش داشته باشی و هوارش نزنی...؟!

می توانی دلتنگش باشی و بی خبرش بگذاری....؟!

اصلا مگر می شود با یاد ترانه ی همیشگی اش ،

وقتی که صدایش می پیچد در چهار ستون تنت....

بی هوا دستت را محکم نکوبی روی قلبت و با خودت بلند نگویی که :

" ای جاااان ، دلم .... الهی قربان صدای قشنگت بشوم ...! "

یا چگونه می شود روزی چندین و چند بار ،

عکسش را بگذاری جلوی چشمانت و هی ببوسی اش و هزار بار

قربان قد و بالایش بروی و آن وقت به خودش نگویی که اینهمه

دوستش داری.....؟!

مگر می شود...؟؟؟؟

شما را به خدا اگر عاشق می شوید خوبش را بشوید....

درستش را بشوید...

اصلی اش را بشوید...!

مگر می شود کسی را ،

جانانه...

حقیقی...

درست و درمان بخواهید و او برود...؟!

مگر می شود عشق را نخواهد و و عشق هم کاری از پیش نبرد...؟!

نمی شود...!!!

به خداوندی خدا که نمی شود کسی را با همه ی وجودت دوست

بداری و آن وقت او ساده بگذارد و برود...!!!

آن هم فقط بخاطر اینکه دوستش دارید...!


مگر از اینهمه دویدن و دویدن و دویدن چیزی می خواهیم جز ،

آغوشی پر از آرامش....؟

جز خواستنی که تمام نشود.....؟

که جا نزند.....؟

که باشد همیشه همه جا همه وقت...؟!

بگذارید برود اویی که نمی داند از عاشقانه هایی این چنین جز در

کتابها و افسانه ها فقط همین چند نفر آدم واقعی باقی مانده اند...

که همه جوره تاب می آورند و می مانند پای خواستنتان...!

و این یعنی که خدا ،

خیلی دوستشان داشته....

خیلی خاطرشان را خواسته.....

که در این زمانه ی سرد و روزگار تلخ, سکه ی عشق را سر راه

زندگیشان سبز کرده است....!!!

دست برداریم از شمردن...

از حساب کردن...

از پیمانه زدن...!

اگر دوستش دارید....

اگر دلتان به بودنش گرم می شود...

خوش می شود...

اگر دست و پایتان را هنوز هم گم می کنید وقت دیدنش....

اگر صبح ها را به شوق سلام او بیدار می شوید و شب را با

" آرام بخوابی" او آرامتر به خواب می روید...

بدانید که عشق کار خودش را کرده است.....!

بیایید همین الان عاشقانه هایمان را با صدایی بلند عاشقی کنیم.....!

به خدا تا پایان...

تا هیچ...

راه زیادی نمانده است...!!!!




" مهین رضوانی فرد "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: مهین رضوانی فرد،

تاریخ : یکشنبه 1 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بهشت