تبلیغات
یک فنجان آرامش - مطالب آبان 1395


میگذارم با تو در باران قرار، ای جان چه خوب

ساعتِ یک ربع مانده تا بهار، ای جان چه خوب


وعده یِ ما کلبه ای آن ســــویِ جنگل هـــایِ مه

دور تا دورش حریرِ سبزه زار، ای جان چه خوب


میرسی از راه و خوش خوش خوش خوشآمدگویِ تو

خش خشِ برگِ درختــــانِ چنار، ای جان چه خوب


ترمــه دامن، پیرهن گُــل، لب شکــوفا، تن حریـــر

با خودت می آوری عطرِ انار، ای جان چه خوب


قد بلنــــد و مو کمنــــد و رُخ لونــــد و بوسه قنـــــد

پشتِ هم قافیّه در وصفت قطار، ای جان چه خوب

با سلامِ خیـــــسِ تو آوازِ تیهــــــوهایِ مســــــت

میرسد از دوردستِ کوهسار، ای جان چه خوب


"شُرشُر"ش یعنی شروعِ زندگی، از شــــوقِ ما

بنـــد می آید زبانِ جویبــــار، ای جان چه خوب


میگذاری دســـت تویِ دســـت هایِ عاشـــــــقم

بعدِ دلتنگی و عمری انتظار، ای جان چه خوب


گرچه خاموشی ولی میخانم از چشمــــــــــانِ تو

دوست میداری مرا دیوانه وار، ای جان چه خوب


با تو می گویم دو "همبـــــــــالیم" باهم تـــــــا ابد

از دهانت "می پرد" بی اختیار: "ای جان چه خوب"


شب، شبِ عشــــق است و می چینیـــم باهم تا سحر

بوسه بوسه سیـــبِ سرخِ آبــدار، ای جان چه خوب


گرچــــــه هرگز نیستی و هرچــــــه گفتم خاب بود

این غزل مانده ست از تو یادگار، ای جان چه خوب



" شهراد میدری "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: شهراد میدری،

تاریخ : جمعه 28 آبان 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

نمیدانم چرا پیش ِ منی و باز دلتنــــگم 

چنان پیغمبری تنها و بی اعجاز دلتنگم


به روی ِ تو که پشت ِ پنجره هاشور ِ بارانی 

اگرچه میکنم آغوش ِ خود را باز، دلتنـگم


نخی از دود ِ سیگارم به سویت چشم میدوزد 

چه می آید به قدت اینهــــمه ابراز: دلتنــگم


به چشمان ِ تو این جعبه سیاهت خیره می مانم 

کنار ِ صنــــــــدلی ِ خالـــــــــــی ِ پرواز دلتنگم


جهان ِ بی تو هر لحظه اضافه خدمتی تلخ است 

به خط نامه هــــــــای ِ آخر ِ سرباز، دلتنگم


نتی در کاســـه ی ِ گردویی ام آتـــش نمی ریزد 

زمستان است و بی سر پنجه ات چون ساز دلتنگم


تنیده تارهـــــــای ِ صوتی ام را عنکبـــوت ِ بغض 

پر از ته مایه ی ِ دشـــتی، هزار آواز دلتنــــگم


برای "یاد ِ ایامی که در گلشـــن فغانی بود" 

شبیه تار ِ تنها مانده ی ِ شهنـــــاز، دلتنگم


"به درمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم" 

لسان الغیبم و اندازه ی ِ شیـــــــراز دلتنگم


نه اکنون که رسیده برگهـــــای ِ آخر ِ تقویم 

من از سین ِ نخستین سیب، از آن آغاز دلتنگم


شبی "صادق" تر از هر صبح، بغضم را "هدایت" کن 

برای یک اتاق ِ دنــــــج و شیر ِ گــــــــاز دلتنگم



" شهراد میدری "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: شهراد میدری،

تاریخ : پنجشنبه 20 آبان 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


در محل حرف افتاده بود که دایی عاشق شده است !

سنم کم بود و نمی فهمیدم چه می گویند .

از مادرم پرسیدم . با کلی اخم و تخم گفت :

" هیچی نیست ! دایی ات زده به سرش ! دیوانه شده ! "

با خودم فکر کردم ، ای بابا بیچاره دایی ام دیوانه شد .

کمی که گذشت ، فهمیدم دخترِ خان هم دیوانه شده .

درست مثل دایی ام .

همزمان با هم دیوانه شده بودند !

دایی ام دیر به خانه می آمد . هر وقت هم می آمد ،

حسابی به هم ریخته بود .

دلم برای مادربزرگم می سوخت ، تک پسرش دیوانه شده بود .

چند ماه بعد فهمیدیم برای دختر خان خواستگار آمده ؛

تعجب کردم !

آخر مگر دیوانه ها هم ازدواج می کنند ؟!

شب که دایی ام به خانه آمد ، از دهانم پرید و گفتم ...

باید می بودید و می دیدید خودش را به در و دیوار می زد ...

درست مثل همان کبوتری که با پسر اصغر نانوا ،

درحیاط با تیرکمان چوبی اش زدیم و ،

کبوتر طفلکی وقتی به زمین افتاد ،

هنوز جان داشت ، اما از حرکاتش معلوم بود درد دارد .

دایی ام انگار که درد داشت . هی به خودش می پیچید !

با خودم گفتم ، ای وای ! دیوانه شدن هم مکافاتی دارد !

باید مواظب باشم دیوانه نشوم !

خیلی طول کشید تا بفهمم ،

دایی ام از این ناراحت بود که می خواستند ،

دختر دیوانه خان را شوهر بدهند !

با خودم گفتم ، خب حق با دایی ام هست .

می خواهند مردک را بدبخت کنند که چه ؟!

شب عروسی خان که رسید ،

مادرم و مادربزرگم و پدرم دایی را در اتاقش زندانی کردند ؛

تا نیاید و عروسی دختر دیوانه را خراب کند ...

دایی ام مدام خودش را به در می کوبید و فحش می داد .

به عروسی رفتیم .

دخترک دیوانه بود !

برعکس که همه عروس ها می خندیدند ،

این دیوانه گریه می کرد و ،

 تمام زحمات شمسی آرایشگر را به باد داده بود .

مادرم هم ناراحت بود ...

فکر کنم همه دلشان می سوخت !

آخر از رفتارش معلوم بود دیوانه نیست و سالم است !

شب که به خانه برگشتیم ،

مادرم با اضطراب کلید انداخت و در اتاق دایی را باز کرد ...

دایی کف اتاق خوابش برده بود !

مادرم هراسان بالای سرش رفت ...

دایی
رنگ صورتش شده بود گچ دیوار !

مادرم جیغ می زد و به سر و صورتش می کوبید .

همسایه ها آمدند !

قلب دایی ام ایستاده بود ...

آن روز بود که فهمیدم ، دیوانه ها قلب ضعیفی دارند !

دیوانه های عاشق ، قلب ضعیفی دارند .


" نورا مرغوب "




طبقه بندی: متن،
برچسب ها: نورا مرغوب،

تاریخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


گاهی ، دلم می خواهد ...

از پشت این واژه ها بیرون بیایم،

در آغوش بگیرمت و آنقدر در سکوت ببوسمت ،

که صدای قاه قاه خنده ات بپیچد تا هفت تا کوچه آن ور تر...

دلم میخواهد در خیابان دستت را بگیرم .

تمـــــــام پیاده رو را در غروب بارانی پاییز ،

با هم بدویم و سر زود تر رسیدن به خانه ،

شرط " هفتاد بوسه ی بی وقفه " بگذاریم ...

دلم می خواهد تو باشی ...

اندازه تمام شعر های عاشقانه ای که ...

عزیزم ؛ هدر می رود ...

اگر نیایی !

" مهین رضوانی فرد "




طبقه بندی: متن،
برچسب ها: مهین رضوانی فرد،

تاریخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بهشت