تبلیغات
یک فنجان آرامش - مطالب فایل صوتی



تو بچگیم عاشق بادکنک بودم .

امکان نداشت با پدر و مادم به سوپر مارکت برم و پا زمین نکوبم .

اولین بادکنکم رو همون روز اول تو دست هام گرفتم و محکم بغلش

کردم… ولی ترکید …

فهمیدم همون اول نباید خیلی دوست داشتنم رو نشون بدهم .

 نباید خیلی محکم بغلش کنم ، طاقطش رو نداره . میترکه ...

بادکنک بعدی رو بیش از حد ، بزرگش کردم . ظرفیتش رو نداشت…

 اون هم ترکید…

فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم .

بادکنک بعدی رو که خریدم حواسم بود …

 نه دوست داشتنم رو زیاد نشون دادم  ، نه بیش از حد بزرگش کردم ...

ولی اون هم برام نموند ...

 بردمش پیش دوستام و توی یه چشم بهم زدن ، صاحبش شدن .

بادکنک بعدی رو ، خیلی اتفاقی از دست دادم .

وسط روزهای خوبمون ، وقتی همه چیز خوب پیش می رفت ،

افتاد روی بخاری و تموم ...

رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم…

 همون جا به اون نگاه کردم و گفتم :

" تو ، آخرین بادکنکی هستی که دوستت دارم ."

رفتم خونه و اون رو توی کمد گذاشتم.

نه بغلش کردم و نه زیاد بزرگش کردم… نه به کسی نشونش دادم ...

 اینطوری ، دیگه هیچ خطری تهدیدش نمی کرد…

یه دوست داشتن یواشکی …

یه دوست داشتن از راه دور…

یه دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد…

هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شم هنوز هست…

یک روز وقتی رفتم سراغش ، دیدم خیلی کوچیک شده ...

خیلی پیر شده …

همون جا بود که فهمیدم دوست داشتن رو باید یاد گرفت …

فهمیدم به دست آوردن کسی که دوسش داری ، تازه اول ماجراست…

دوست داشتن نگهداری می خواد… 

من بادکنک های زیادی رو داشتم ولی ،

دوست داشتن رو هیچوقت ، هیچوقت یاد نگرفتم .




" حسین حائریان "


برای دانلود فایل صوتی ، اینجا کلیک کنید .




طبقه بندی: متن، فایل صوتی،
برچسب ها: حسین حائریان،

تاریخ : جمعه 1 بهمن 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



چه حالی میدهد دستت به دستِ یار بگذاری

    قراری خیس در بارانِ گندمزار بگذاری


    مرا دعوت کنی تا باغِ عطرآگینِ فیروزه

    به برگِ هر درختی شعری از عطار بگذاری


    بهشت و شُرشُرِ رود و کباب و آتش و دود و

    اجاقی چاق و قلیانِ دوسیبی بار بگذاری


    نسیمت تخت و ابرت رخت و مویت لخت و رامت بخت

    به پایت رقصِ خلخال و به دستت تار بگذاری


    پیانو از نسیم و برگ، سنتور از نمِ باران

    همآوا با قناری پنجه بر گیتار بگذاری


    خیالش هم قشنگ است اینهمه توصیفِ شیدایی

    اگر این گونه با من وعده یِ دیدار بگذاری


    شود شرمنده یِ زیبایی ات استادِ نستعلیق

    در آیینه اگر خطی بر آن رخسار بگذاری


    تصور کن چه خاهد شد بگویی "دوستت دارم"

    شبی که بر دهانم بوسه با اقرار بگذاری


    ستاره در ستاره میشمارم عشق در چشمت

    در آغوشت مرا تا صبح اگر بیدار بگذاری


    شبِ موهایِ خود را پس زدی از چاکِ پیراهن

    که منت بر سرِ خورشیدِ کج رفتار بگذاری


    گذشت این خاب و من بی تاب و دل بر آب و در اعجاب

    که بر رف قاب و شعری ناب و یک خودکار بگذاری


    برای این که مجنون باز برگردد به این دنیا

    خدا میخاست در دل گامِ لیلی وار بگذاری


" شهراد میدری "


پ نون

حتما می دانید که چقدر علاقه مند اشعار شهرادم ! باز هم از شهراد مینویسم ، اما این بار ،

 این شهراد است که می خواند ...

برای شنیدن این غزل با صدای شهراد ، اینجا کلیک کنید .





طبقه بندی: شعر، فایل صوتی،
برچسب ها: شهراد میدری،

تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



روزی که مادر شوم ...


به بچه ام یاد می دهم که " قایم باشک " اصلا هم بازی

خوبی نیست !

اینکه چشم بگذاری و منتظر گذشت زمان بشوی،

و توی دلت بترسی ، نکند او را پیدا نکنی و بازی را باخته

باشی ...

چه قدر پوچ و بیهوده است...

این خودش ، شروع ِ ترس های دوران بزرگسالی ست!

منتظر می مانیم که زمان بگذرد ،

آدم های اطرافمان غیبشان بزنند ،

و آن وقت تازه چشم باز میکنیم ،

و میان اینهمه جاهای خالی، دنبال بودنشان میگردیم ...

" ده بیست سی چِل، پنجاه شصت ... "


روزی که مادر شوم ،


به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک ، بازی خطرناکیست !

درست است که سر زانوهایت زخمی نمی شوند و با توپ ات

شیشه ی پنجره ها را نمی شکنی ، اما تو را بزدل می کند...

تو را تبدیل می کند به آدمی که وقتی بزرگ شدی،

خیال برت دارد ، برای اینکه قدرت را بدانند ،

برای اینکه در جست و جوی تو باشند ،

حتما باید بروی و همانطور که دست روی دست گذاشته ای و

می ترسی صدایت دربیاید ، پنهان شوی ...

یاد نمی گیری که برای برنده بودن ، 

باید " تلاش کنی " و " دیده شوی "

با " صدای رسا " حرف بزنی ...

قدم های بزرگ برداری و از تکان دادن دست هایت ، توی

کمدهای دیواری و پشت پرده های حریر آشپزخانه نترسی ...

" هفتاد هشتاد نود صد... "


روزی که مادر شوم ...


به بچه ام یاد می دهم

که از هیچ «داااللللی» گفتنی نترسد

و از اینکه دیده می شود ، خوشحال بماند ...



" الهه سادات موسوی "




برای دریافت فایل صوتی اینجا کلیک کنید .



طبقه بندی: متن، فایل صوتی،
برچسب ها: الهه سادات موسوی،

تاریخ : جمعه 26 شهریور 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


بعد از ما ،

پیج‌های عاطلمان باقی می‌مانند در facebook !

چون روح‌های سرگردانی که با خود حمل می‌کنند ،

چمدانی لب‌ریز خاطره را ...

بعد از ما ،

ایمیل‌های فراوانی برایمان فرستاده می‌شود ...

از آشنایان بی‌خبر ،

هم‌کلاسی‌های قدیم ،

شرکت‌های تبلیغاتی ،

لاتاری‌های یک میلیون دلاری حتی !

با خبر برنده شدن ...

و ایمیل باکسمان

ـ چون سگ ولگردی که از باز کردنِ قوطی کنسروی زنگ‌زده عاجز است ـ

توانِ خواندن آن ایمیل‌ها را نخواهد داشت ...

بعد از ما ،

تا همیشه منجمد می‌شوند کلماتمان

در وبلاگ‌هایی که این‌بار ،

صاحبانشان هک شده‌اند ...

اما دوستت‌دارمی که با ایمیلی مخفیانه برای تو فرستادم ،

با مرگِ اینترنت هم از بین نمی‌رود !"

" یغما گلرویی "


برای دریافت فایل صوتی اینجا کلیک کنید .




طبقه بندی: شعر، فایل صوتی،
برچسب ها: یغما گلرویی،

تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


دوست داشتنت را ،

از سالی به سال دیگری جا‌ به جا می کنم !

مثل دانش ‌آموزی که مشقش را ،

در دفتری تازه پاک نویس می کند .

صدای تو ، عطر تو ، نامه ‌های تو

و شماره تلفن و صندوق پستی تو را هم منتقل می کنم

و می آویزمشان به کمد سال جدید !

اقامت دائمی قلبم را به تو می دهم .

تو را دوست دارم ...

و هرگز رهایت نمی ‌کنم بر برگه‏ تقویم آخرین روز سال !

در آغوش می گیرمت ،

و در چهار فصل سال می‌ چرخانمت .

در زمستان ،

کلاه پشمی قرمز بر سرت می‏ گذارم که سردت نشود !

و در پاییز ،

تنها بارانی ام را به تو می ‌بخشم .

بپوشش تا که خیس نشوی .

و در بهار ،

رهایت می کنم تا بر چمن ‌های تازه بخوابی ...

تا به صبحانه بپردازی ، با گنجشک‌ ها و ملخ‌ ها .

و در تابستان ،

تور کوچک ماهی گیری برایت می‏ خرم ،

تا صدف‌ ها و مرغان دریایی و ماهیان بی ‌نام را شکار کنی !

تو را دوست دارم ...

و نمی ‌خواهم تو را به خاطره های گذشته ،

و به حافظه قطار‌های مسافربری پیوند دهم .

تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز سفر می ‌کند ، بر رگ های دستم ...

تو آخرین قطار منی .

و من ، آخرین ایستگاه تو .

تو را دوست دارم ...

و نمی‌ خواهم تو را به آب یا باد ،

یا تاریخ ‌های هجری و میلادی ،

و یا به جذر و مد دریا ،

و یا به ساعت ‌های کسوف و خسوف، پیوند دهم !

مهم نیست ستاره شناسان و خطوط فنجان های‌ قهوه، چه می‌گویند ...

دو چشمانت، به تنهایی بشارت دهنده اند !

آن ‌ها مسئول شادمانی این هستی اند .

دوستت دارم ...

و می خواهم به حال و هوایم پیوندت دهم .

تو را ستاره مدار زندگی ام قرار می دهم .

می خواهم شکل واژه‌ ها و ابعاد کاغذ را به خود بگیری !

تا هنگامی که کتابی را چاپ می کنم که مردم بخوانند ،

تو را مانند گل در درون آن ، بیابند .

می خواهم شکل دهانم شوی ، تا وقتی که حرف می زنم ،

مردم تو را شناور در صدایم بیابند !

می خواهم شکل دستانم شوی ، تا وقتی که به میز تکیه می دهم ،

تو را در میان دستانم در خواب ببینند !

مانند پروانه ‏ای در دستان کودکی ...

پیشه ای ندارم الا آیین پرستش تو .

عشق ، آیین من است !

تو آیین منی .

عشق جولان می‌دهد بر پوستم ،

و در زیر پوستم تو جولان می‌ دهی .

و اما من ...

خیابان ‌ها و پیاده رو‌های شسته از باران را

بر دوشم حمل می ‌کنم

در جست و جوی تو !

چرا به من و باران ایست می‌ دهی ؟!

وقتی که می‌ دانی ،

همه زندگی ام با تو در ریزش باران قرین شده ‌است !

و تنها حس من ، حس باران است ...

چرا می ‌ایستانی ام ؟!

وقتی که می ‌دانی ،

تنها کتابی که بعد از تو می ‌خوانم ، کتاب باران است .

تو را دوست دارم ...

این تنها شگردی است که آموخته ‌ام

و دوست و دشمنم به آن حسادت می‌ کنند !

پیش از تو آفتاب و کوه ‌ها و جنگل ‌ها سرگردان بودند .

واژه ها سرگردان بودند و گنجشک‌ ها سرگردان بودند .

ممنونم که به مدرسه راهم دادی ...

ممنونم که الفبای عشق را به من آموختی ...

و ممنونم که پذیرفتی , معشوقه ام باشی ...


" نزار قبانی "


برای دریافت فایل صوتی اینجا کلیک کنید .



طبقه بندی: شعر، فایل صوتی،
برچسب ها: نزار قبانی،

تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


امروز سر خانه تکانی فهمیدم ،

چقدر جهاز مادرم پیر شده !

لب بیشتر استکان ها پر زده اند ...

قاشق و چنگال ها ، خسته از رفاقتی دیرین ،

هر کدام به کنجی سر خود را گرم کردند و دیگر ذوق سفره را هم ندارند !

پشت کمد درآمده !

با چسب ، صدای داد و فریادش را خفه کردند !

پهلوی یخچال زخم و خمیده است ،

ولی با این حال زیر پاهایش روزنامه گذاشته ،

قدش به پنجره برسد ...

و اجاق را از حسادت و افسوس ، بیشتر بسوزاند !

اجاقی که با سرفه چای می سازد و نیمه جان غذا را گرم نگه می دارد .

اینجا تنها ، پرده ها حال و روز خوبی دارند !

نمی دانم کاسه داشت به کتری می گفت ، یا میز با خودش زمزمه می کرد ...

هر چه بود یکی می گفت :

" ما هم جای پرده این قدر رقصیده بودیم ، جوان می ماندیم . "

کنار پنجره می روم ...

راست می گویند !

مادرم همیشه شیشه های خانه را عزیز می داند .

برایشان گلدان می گذارد ، گاهی هم سیب یا انار ...

کنجی که در آن ، زیاد انتظار پدرم را کشیده ...

پدری که سال هاست یک دل سیر کفش نپوشیده و راه نرفته ...

آه !

هیچ چیز این خانه تکانی را دوست ندارم .

ما داریم هر سال ، به اجبار ذره ای از جهاز مادرمان را دور می ریزیم !

و این برای خانه غم سنگینی ست .

زنی که با ترانه لیوان می چید ...

با ترانه قاشق ها را می شمرد ...

و با ترانه آب به گلوی گلدان ها می ریخت ...

حالا رفته رفته ، یکی یکی ، خاطراتش را سر کوچه می گذارد !

زنی که امروز فقط یک لحظه خنده اش را دیدم ...

آن هم وقتی بعد یک سال ، دوباره اولین نامه ی عاشقانه ی پدر را ،

لای عکس های آن موقع پیدا کرد .

نامه ای که به جای سلام و احوال پرسی ،

با " زیبای من ، دوستت دارم " شروع شده است ...



" ... "

برای دریافت فایل صوتی اینجا کلیک کنید .   



طبقه بندی: متن، فایل صوتی،
برچسب ها: ...،

تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

شکایت نمی کنم ، اما ...

آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب ،

دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی ؟!

نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان !

به اندازه زنگی...

واقعاً نشد ؟!

واقعاً انعکاس ِ سکوت ،

تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه

رو به دیوار ِ خانه ی شما بود ؟!

نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید !

نگو که باغچه ی شما ،

از آوار ِ آن همه باران

قطعه ای هم به نصیب نبرد !

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم !

من که هنوز همینجا ایستاده ام !

کنار همین پارک ِ بی پروانه

کنار همین شمشادها ، شعرها ، شِکوه ها ...

هنوز هم فاصله ی ما

همان هفت شماره ی پیشین است !

دیگر نگو که در گذر شب گریه ها گُمش کردی !

نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی !

نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما ،

در خاطرت نماند!

آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته ،

حرفی شبیه " دوستت نمی دارم " تو

در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست ؟!


"یغما گلرویی"


برای دریافت فایل صوتی اینجا کلیک کنید .




طبقه بندی: متن، فایل صوتی،
برچسب ها: یغما گلرویی،

تاریخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

ای دلبر من ! ای قد و بالات سه نقطه !
ای چهره ی تو در همه حالات سه نقطه ...

لب بووووق دهن بووووق تمام سر و تن بووووق !
اصلا چه بگویم که سراپات سه نقطه ...


برخیز و میان همگان جلوه گری کن !
حال همه در حال تماشات سه نقطه ...

با دشمن خود یاری و با یار چو دشمن !
ای آنکه تولا و تبرات سه نقطه ...

آخر به زری یا ضرری یا که به زوری
میگیرم از آن گوشه ی لبهات سه نقطه ...

چشم من و گیسوی تو (نه) چادر تو (خوب) !
دست من و بازوی تو (نه) پات سه نقطه ...

" تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت "
این بخش خطرناک شده ، کات ! سه نقطه ...

آخر چه بگویم که توان چاپ نمودن !
ای بر پدر کل ادارات سه نقطه ...



" هادی جمالی "

برای دریافت فایل صوتی اینجا کلیک کنید .



طبقه بندی: شعر، فایل صوتی،
برچسب ها: هادی جمالی،

تاریخ : چهارشنبه 21 بهمن 1394 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

کی می می آیی باس هم تا تاب عباسی ؟!

آلام تَل هُ هُل بده ، من لا نَیَنداسی !


ماندم چرا یکهو زبانم گیر می گیرد

چشمم که می افتد به دخترهای احساسی!


یادم نرفته بیست سال قبل هم اینجا

دستان من شل شد در آن دستان الماسی


و با حیایی بچگانه تو به من گفتی :

" آقا پِسَل یک لَحسه با من می کنی باسی ؟؟؟ "


مردانه هل دادم و تو از تاب افتادی

و از ته دل گفتمت : " گِلیه نکن ناسی !!! "


آن روز اخم مادرت کار خودش را کرد

چه ترسو اند اینجور مادرهای وسواسی !


آن ماجرا را یادت آمد ؟! من همانم که ...

یادت نیامد باز ؟! حق داری که نشناسی ...


آخر چه جوری من بگویم ؟! لج نکن خانوم !

من دوست می دارم شما را حضرت عباسی !


" محمد مرادی "

برای دریافت فایل صوتی اینجا کلیک کنید .



طبقه بندی: شعر، فایل صوتی،
برچسب ها: محمد مرادی،

تاریخ : دوشنبه 25 آبان 1394 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم

داشتم یک عصر بر می‌گشتم از عبدالعظیم

ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ

از کنارت رد شدم آرام، گفتی: مستقیم!

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی

این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند

رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق

گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم:"

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان

خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"

شیشه را پایین کشیدی، رند بودی از نخست

زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:

"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"

گفتم آخر شعر تلخی بود ، با یک پوزخند

گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم


" کاظم بهمنی "



زل زدی در آینه، دیدم، به جا آوردمت

یادم آمدم روزگاری را که رفتی با نسیم

رادیو را باز کردی تا سکوتت نشکند

رادیو، اشعار نابی خواند از تو در قدیم

شیشه را پایین کشیدم تا که بغضم نشکند

زیر لب گفتم: «خوشم می‌آید از شعر فخیم»

موج را تغییر دادی، این میان گفتم به طنز:

«با تشکر از شما، راننده‌ی خوب و فهیم»

گفتی: «آخِر، شعر تلخی بود»؛ با یک پوزخند

گفتم: «اصلا شعر می‌فهمید؟»؛ گفتی: «بگذریم»

گفتمت: «یک جا اگر مقدور شد، لطفا بایست»

داشت کم کم حال و احوال منم می‌شد وخیم

بعد از آن روزی که دیدم من، تو را در شهر ری

مانده‌ام من منتظر، هر عصر در عبدالعظیم


" وحید احمدی "


برای دریافت فایل صوتی اینجا کلیک کنید .




طبقه بندی: شعر، فایل صوتی،
برچسب ها: وحید احمدی، کاظم بهمنی،

تاریخ : یکشنبه 10 آبان 1394 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بهشت