تبلیغات
یک فنجان آرامش - مطالب شعر


عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد

لیلی و مجنون قصه‌ی شیرین‌تری دارد


دیوان حافظ را شبی صد دفعه می‌بوسی

هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد


حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت

- عاشق که باشی - بیت‌های محشری دارد


با خواندن بعضی غزل‌ها تازه می‌فهمی

هر شاعری در سینه‌اش پیغمبری دارد


حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است

شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد


                                                                                  " بهمن صباغ زاده "




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: بهمن صباغ زاده،

تاریخ : یکشنبه 12 شهریور 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



کاش میدانستی ...

بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت ،

مـــن چه حالی بودم ...

خبر دعوت دیدار ، چو از راه رسید ،

پلک دل ، باز پرید

مـــن سراسیمه به دل بانگ زدم :

آفرین قلب صبور ،

زود برخیز عزیز ...

جامه تنگ در آر ،

و سراپا به سپیدی تو در آ ...

و به چشمم گفتم :

باورت میشود ای چشم به ره مانده ی خیس ؟!

که پس از این همه مدت ،

ز تو دعوت شده است ؟

چشم خندید و به اشک گفت برو ...

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه ،

با تو ام کاری نیست !

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید !

هر چه غم بود گذشت ،

دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده ...

وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند .

خاطرم را گفتم :

زودتر راه بیفت

هر چه باشد ، بلد راه تویی !

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی ...

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود !

گوییا با من بنشسته ، دگر کاری نیست ...

جای ماندن چو دگر نیست ،

از اینجا بروم .

پنجه از مو به در آورده به آن شانه زدم ،

و به لب ها گفتم :

خنده ات را بردار ،

دست در دست تبسم بگذار ...

و نبینم که دیگر ، که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی ...

سینه فریاد کشید ...

مـــن نشان خواهم داد ،

قاب نامش را در طاقچه ام ...

و هوای خوش یادش را ،

در حافظه ام ...

مژده دادم به نگاهم ، گفتم :

نذر دیدار قبول افتادست ...

و مبارک باشد ،

وصل پاک تو با برق نگاه محبوب ...

و تپش های دلم را گفتم :

اندکی آهسته !

آبرویم نبری ...

پایکوبی ز چه بر پا کردی...؟!

پای بر سینه چنان طبل ، نکوب ...

نفسم را گفتم :

جان فرزانه ، تو دگر بند نیا ... *

اشک شوقی آمد ،

تاری جام دو چشمم بگرفت ...

و به پلکم فرمود :

همچو دستمال حریر ، بنشان برق نگاه ...

پای در راه شدم ،

دل به مغزم میگفت :

من نگفتم به تو آخر ، که سحر خواهد شد ؟!

هی تو اندیشیدی ،

که چه باید بکنی ...

من به تو میگفتم :

او مرا خواهد خواند ،

مرا خواهد دید و ...

سر به آرامی گفت :

خوب چه میدانستم ؟!

مـــن گمان میکردم ،

دیدنش ممکن نیست ...

و نمیدانستم بین تو با او حرف صد پیوند است ...

من گمان میکردم ....

سینه فریاد کشید !

خوب فراموش کنید ...

هر چه بوده است ، گذشت ...

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه بس است ...

به ملاقات بیندیش و نشاط ...

آفرین پای عزیز ، قدمت را قربان ،

تندتر راه برو ...

طاقتم طاق شده است !

چشم برقی می زد ،

اشک بر گونه نوازش میکرد ،

لب به لبخند ، تبسم میکرد ...

مرغ قلبم با شوق ،

سر به دیوار قفس میکوبید ...

تاب ماندن به قفس هیچ نداشت !

دست بر هم می خورد ...
 
نفس از شوق ،

دم سینه ، تعارف میکرد ...

سینه بر طبل خودش میکوبید !

عقل شرمنده به آرامی گفت :

راه را گم نکنیم ؟!!

خاطرم خنده به لب گفت :

نترس ! نگران هیچ مباش ،

سفر منزل دوست ،

کار هر روز من است ...

چشم بر هم بگذار ،

دل تو را خواهد برد ...

سر به پا گفت : کمی آهسته !

بگذارید که من هم برسم ...!

دل به سر گفت :

شتاب ! تو هنوزم عقبی ...؟!

فکر فریاد کشید :

دست خالی که بد است !

کاشکی ...

سینه خندید و بگفت :

دست خالی ز چه روی؟!

این همه هدیه ، کجا چیزی نیست ؟

چشم را ، گریه شوق ...

قلب را ، عشق بزرگ ...

سینه ، یک سینه سخن ...

روح را ، شوق وصال ...

خاطر ، آکنده ز یاد ...

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد !

شوق دیدار نباتی آورد ،

کام جانم شیرین ...

پای تا سر همه اندیشه وصل ...

وه چه رویای قشنگی دیدم !

خواب ، ای موهبت خالق پاک ...

خواب را دریابم !

که در آن میتوان با تو نشست ...

میتوان با تو سخن گفت و شنید ...

خواب دنیای توانایی هاست !

خواب ، سهم من از تو و دیدار شماست ...

خواب ، دنیای فراموشی هاست ...

خواب را دریابم !

که تو در خواب مرا خواهی خواند ...

که تو در خواب مرا خواهی خواست ...

و تو در خواب به من خواهی گفت :

تو به دیدار من آ ...

آه ! کاش میدانستی ...

بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت ،

من چه حالی دارم ...

پلک دل ، باز پرید ...

خواب را دریابم !

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم ...


" کیوان شاهبداغی "


پ نون :

* جان کیوان ، تو دگر بند نیا ...
( بنا به مصلحت ، کیوان به فرزانه تغییر یافت !  )

سالگرد اولین دیدار ، مبارکمان باشد مهربانم ...



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: کیوان شاهبداغی،

تاریخ : شنبه 14 مرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



دل بر دل من بستی...انکار نکن،باشد؟


رویای منی در خواب...بیدار نکن، باشد؟


نه باز نگو حرفِ، این دست کشیدن را

حرف تو کمی زشت است...تکرار نکن، باشد؟


تو با همگان سردی، ای منجمدِ زیبا

با من چو غریبَک ها...رفتار نکن، باشد؟


من در به در و ویران، تو آخر زیبایی

ای دلبر زیبارو...آزار نکن، باشد؟


من غیرتی ام بانو، چشمان تو مال من

تو سهم خودم هستی...اصرار نکن، باشد؟!

" مهدی کمانگر "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: مهدی کمانگر،

تاریخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


از تو بعید نیست جهان عاشقت شود

شیطان رانده، سجده کنان عاشقت شود


از تو بعید نیست میان دو خنده ات

تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود


توران به خاک خاطره هایت بیافتد و

آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود


چشمان تو، که رنگ پشیمانی خداست

در آیینه، بدون گمان، عاشقت شود


از تو بعید نیست، قیامت کنی و بعد

خاکستر جهنمیان عاشقت شود


وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست

هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود


از من بعید بود ولی عاشقت شدم...

از تو بعید نیست جهان عاشقت شود


" افشین یدالهی "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: افشین یدالهی،

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


من کرده ام آرزو که یارم باشی

گلبوسه ی خوشرنگ انارم باشی

ای کاش که در سی و یک تیر به عشق

آغاز شکفتن بهارم باشی



پ. نون




طبقه بندی: دو بیتی، شعر،

تاریخ : شنبه 31 تیر 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

من دلم تنگ شده، فاجعه را میفهمی؟!


عمق دلتنگی و این حال مرا میفهمی؟


چون درختی که بریزد همه ی بار و برش

شده ام مضحکه ی صاعقه ها، میفهمی؟


رو به موتم همه اینگونه به من خیره شدند

منم آن روح سراسیمه رها، میفهمی؟


قهر تو برده مرا تا درکاتی دیگر

شده ام کافر و مغضوب خدا، میفهمی؟


گر خداوند بپرسد که چه می خواهی تو

من بگویم که تو را، باز ترا میفهمی...؟

" مریم جلالوند "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: مریم جلالوند،

تاریخ : دوشنبه 12 تیر 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


میهماندارِ هواپیما ! پذیرایی چه شد؟

گفته بودی میروی و زود می آیی چه شد؟


اینهمه راه آمده مجنون به دیدارت عزیز!

آن دو چشمِ سرمه ریزِ مستِ لیلایی چه شد؟


زودتر دورِ لبت را خط بکش مالِ من است

خاستی خود را در آیینه بیارایی چه شد؟


دورِ دستانت النگویِ پرِ پروانه ها

سینه ریزت از شقایق هایِ صحرایی چه شد؟


بی هوا من را هواییِ هوایت کرده ای

پس رسیدن هایمان تا مرزِ هاوایی چه شد؟


بیخیالِ برجهایِ کنترل، پیکی بریز

آن شرابِ خنده هایِ غرقِ گیرایی چه شد؟


آی میچسبد دو پُک قلیان در این حال و هوا

منقلت کو؟ عطرِ تنباکویِ نعنایی چه شد؟


بی محلی کن به کاپیتان، به کابینش نرو

در جوابم "چشم" کو؟ "هرچه بفرمایی" چه شد؟


عاشقت هستم فدایِ اخمِ تو، میخاهمت

عشوه ات کو؟ دلبری کو؟ شورِ شیدایی چه شد؟


زودتر آماده شو باهم به پایین می پریم

شیخِ محضر منتظر مانده، نمی آیی؟ چه شد؟


خاستگارت شاعری دیوانه شد با این غزل

ای فدایِ خنده ات، پس سینیِ چایی چه شد؟


" شهراد میدری "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: شهراد میدری،

تاریخ : جمعه 9 تیر 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



خوشا به بخت بلندم که در کنار منی


 تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی


گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز

بیا ورق بزن این فصــــل را ، بهـــــار منی


به روزهای جدایی دو حالت است فقط

در انتظار تـــــــوام یا در انتظـــار منی


خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

خوش است چون که شب و روز در کنار منی


بمان که عشق به حال من و تو غبطه خورد

بمان که یار توام، عشق کن که یار منی


بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من

پر از لطافت محضی و گوشــــــوار منی


من “ ابتهـــــاج ”‌ ترین شاعــــر زمان توام

تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی


" جویا معروفی"



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: جویا معروفی،

تاریخ : چهارشنبه 7 تیر 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

نمى دانم چه کار باید كنم ؟!

آیا باید از سرنوشتى كه تو را در پیش پایم قرار داد ، قدردانى كنم؟

همان سرنوشتى كه باعث شد ،

در چشمهایت آب شوم ...

همان چشمهایى كه مرا در دریایی بی قرار غرق ،

و سیماى تو را بر چهره ام حک کرد ...

آن گونه که همه تو را در چشمهایم پیدا می کنند !

و حروف نام تو را در قلبم جای داد ...

و عشق تو را در خونم جارى کرد...

آآآه عشق من....

تو را به خدا به من بگو ،

آیا بعد از این همه عشق ،

عاقلانه است كه فراموشت كنم ؟!

" نزار قبانی "




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: نزار قبانی،

تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



شد وجودم از تو مالامال، باور میکنی؟

چون سکوتی غرق در جنجال، باور میکنی؟


تو منیژه هستی و بیژن میاندازی به چاه

تا میافتد گونه هایت چال، باور میکنی؟


شاهنامه زرنگار از عشق ورزی های ماست

تو همان رودابه ای من زال، باور میکنی؟


طوطیان حافظیه کرده اند از بر تو را

شاه بیت برگه های فال! باور میکنی؟


برف قفقاز است اینی که نشسته بر تنت

چشم تو دریاچه ی آرال، باور میکنی؟


با چنین رنگ طلایی ارزشش نشمردنی ست

تار ابروی تو هر مثقال، باور میکنی؟


جنگلی "خودخاه" دارد میرود در مه فرو

تا میاندازی "سر خود" شال، باور میکنی؟


باغت آباد! اینهمه نوبر نشو، دلواپسم

راضی ام حتا به سیبی کال، باور میکنی؟


ماندگار است این غزل، چون وصف زیبایی توست

عشق می ماند هزاران سال، باور میکنی؟


" شهراد میدری "








طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: شهراد میدری،

تاریخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


گاهی میان دیده و دل جنگ می شود

گاهی غزل، برای تو دلتنگ می شود


گاهی دو کوچه فاصله ی خانه های ماست

اما همین دو کوچه، دو فرسنگ می شود


گاهی برای رفتن تو، گریه می کنم

هق هق، ترانه و...نفس، آهنگ می شود


گاهی تمام هر چه که اسمش غرور بود

می ریزد و نتیجه ی آن، ننگ می شود


گاهی میان خلوت افکار خسته ام

شیطان به دست تیره ی تو رنگ می شود


از اینکه عاشقانه تو را می پرستم و...

از اینکه ظالمانه، دلت سنگ می شود


از اینکه باز هم دل من را ربوده ای

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...


"  محمد علی بهمنی "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: محمد علی بهمنی،

تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


بدنت ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺣﺮﯾﻖ ﻭ ﺣﺮﻳﺮ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻋﺠﺎﺯ تو ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺭﻡ


ﺩﺭ ﺗﻦ ﻧﺎﺯﮐﺖ ﺧﺪﺍ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ

ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ نظر ﺩﺍﺭﻡ


ﺻﺒﺮ ﻛﻦ ﺍﯾﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻢ ﻧﯿﺴﺖ

ﺗﻮ ﻧﺒﺎﯾﺪ دعای ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ!


ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ...ﻣﻮﺍﻓﻖ ﺑﻮﺩ...

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ خدﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ!



" افشین یدالهی "










طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: افشین یدالهی،

تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


به تو ای پنجره ی رو به خیابان سلام

تب عشق گل خشکیده به گلدان سلام


قصه ی بوسه ی آن نیمه شب پنهانی

ای پریزاده و دردانه ی باران سلام


گفته بودی همه شب چشم به راهم شده ای

آمدم سوی همان دیده ی گریان، سلام


آمدم معتکف محفل چشم تو شوم

مسجد جامع تاریخی کاشان سلام


شاعران از رژ قرمز چقدر کم گفتند؟

شب شعر و غزل و سرخی فنجان سلام


چاک پیراهن و یک بوسه ی ناب از لب تو

ترس رسوایی اقوام مسلمان سلام


مثل یک رود در آغوش تو دریا شده ام

ای که آغوش تو چون ساحل لبنان سلام


دوریت، دوری یک شاه ز یک مملکت است

غم دلتنگی شبهای رضا خان، سلام


صبح کاشان و شب غربت تهران، بودی

مفرد غایب شبهای غزلخان سلام...



" مصظفی محمد پور "








طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: مصظفی محمد پور،

تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه




داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد

داشت باران در مسیرِ ناودان می ایستاد


با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است

چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد


در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش

روی سکوی نخست این جهان می ایستاد


یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها

گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد


در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند

ابر ، بالای سرش در آسمان می ایستاد


موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود

هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد


موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود

جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد


از حسابِ عمر کم کردیم خود را ، بعدِ ما

ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد


قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل

باز با این حال می گفتم بمان ، می ایستاد


ساربان آهسته ران کارام جانم می رود

نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد


باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت

باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد ....


" کاظم بهمنی "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: کاظم بهمنی،

تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



زیر باران در نسیم آهسته بوسیدم تورا

می‌شکفت از دامنت رنگین کمان ، چیدم تورا


چنگ در موسیقی گیسوی تو انداختم

نت به نت آرام ، می‌رقصی و رقصیدم تورا


چشم‌های قهوه‌ای... یک قهوه گاهی زندگی‌ست

پشت هم فنجان به فنجان آه ، نوشیدم تورا


بوسه‌هایت دانه‌هایی در زمین تشنه بود

پیچکی در من به‌پا می‌خواست ، پیچیدم تورا


عشق زیر پوستم چون نور در قلبم دوید

نیمه شب آبستن خورشید ، تابیدم تورا!


تن به تن یک تن شدیم و در تب هم سوختیم

گم شدم ، دنبال خود هر روز پرسیدم تورا


با تو هی احساس می‌کردم خدا نزدیک ماست

با تو حسِّ دیگری دارم  ، ... پرستیدم تورا


از قنوتم ساختم قایق به آب انداختم 

هر طرف فانوس عشقت بود ، چرخیدم تورا 


بین مردم راه می‌رفتی کسی نشناختت

در خیابان ، کوچه ، دریا ، دشت‌ها... دیدم تورا


هر گلی که می‌شکفت از دشت ، تفسیر تو بود

دوختم پیراهنی از گل ـ وَ پوشیدم تو را !



" غلامرضا سلیمانی "



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: غلامرضا سلیمانی،

تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه
تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بهشت