تبلیغات
یک فنجان آرامش - مطالب متن



چندین سال دیگر ،

من  بوسه میزنم به دست های چروک شده ات ...

به چین روی پیشانی و کنار چشمت ،

به سپیدی کنار شقیقه هایت ...

ب این دست لرزان ...

من متعهدم به این تصویری ک از تو ساخته ام ،

نمیدانی!

آخ تو نمیدانی عزیزِ جانم!

چندین سال دیگر ،

اینجا ...

میان سینه ام ...

تو زیبا ترین پیرمرد ِ دنیایی ...!


" سیده فاطمه حسینیان "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: سیده فاطمه حسینیان،

تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

گل پشت و رو ندارد که دردت به سرم!

ولی...

تو که نمیدانی،

همیشه دوست دارم از پشت سر صدایت بزنم

وای که وقتی بر میگردی به سمتم؛

موهایت تاب میخورند دور گردنت!

ناگهان چشمهایت برق میزند،

لبهایت میشکفد؛

و یک جانم عزیزم میگویی...

من چه میتوانم بگویم؟

چه قرار است اصلا بگویم؟

اصلا من کیستم؟

اینجا کجاست؟!

" حامد نیازی "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: حامد نیازی،

تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

بیا ...

که به شوق آمدنت ، سکندری بخورد ، طفل نوپای شعرهایم ...

و تو دستش را بگیری و زانویش را ببوسی ...!

بیا ...

که تنگ کوچک ماهی دل بشکند ،

پیش پای بلندای قامتت ...

و رها شود میان دریای عظیم آرامش آغوشت ...!

بیا ...

بیا که بی تو کسی رمز شبهای چشم انتظاری ام را نمی داند ...

و مرز مبهم آغوشم را نمی شناسد ...!

بیا ...

بیا ...

اعتبار اینهمه عاشقانه های محجوب ...!

بیا ...

بانی غزلهای سر به راه ...!

بیا ...!

" مهین رضوانی فرد "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: مهین رضوانی فرد،

تاریخ : دوشنبه 2 مرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

موهایم را می بافم که بوسه هایت ،

نریزند ...

هدر نروند ...

حیف نشوند ...!

می بافم که عاشقانه هایمان  را ،

اسراف نکنم ...!

" مهین رضوانی فرد "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: مهین رضوانی فرد،

تاریخ : پنجشنبه 29 تیر 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


داشتی برایم حرف میزدی و من ،

با چشم هایم به موهایت شعر می بستم!

تصویرت را در چشم هایم که دیدی گفتی :

" وای خدای من... چقدر زیبا شدم! "

دستم را روی صورتت گذاشتم ...

چشمهایت را با ناز بستی و خدا از شوق بارید !

باران...

معجزه ی کلام توست ،

که موهای تو و شانه های مرا

تا بهشت خواهد بوسید!

کمی بیشتر حرف بزن ...

تا دنیایم را بهشت کنی!

بگو...

بگو از اینکه چقدر دوستم داری!



" حامد نیازی "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: حامد نیازی،

تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


داشت برایم شعر میخواند که ، پریدم میان یکی از مصرع ها و گفتم:

بوسه دارید؟

ابروهایش را گره زد و با لبخند نگاهم کرد !

تکرار کردم : شما بوسه دارید !؟

از آن بوسه ها که انتها ندارند !

که دوستت دارم هایم را لابه لایش بچشی و بفهمی!

از آن بوسه ها که دهانم را طوری پر کند ،

از گوشه ی لبهایم بچکد روی لباسم ؛

گل کند،شکوفه بزند ، بهار برسد !

از آن بوسه ها که تا ماه ها لبهایم را بچشم و با لبخند بگویم چقدر شیرینی !

خندید...

خندید و با چشم های بسته نگاهم کرد !

خندید و با لب بسته " دیوانه " خطابم کرد !

بلند گفت : دوستت دارم مجنون جان !

و من از خوشی میان شعری که میخواند ،

قافیه در قافیه ، ردیف شدم !

زندگی انگار همین بود...

" حامد نیازی "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: حامد نیازی،

تاریخ : یکشنبه 11 تیر 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

می خوام یه اعتراف کنم!
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛
عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره...
از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه ما رو می زد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می رفتم پایین و در رو واسش باز می کردم، اونم می گفت ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو می گفت عزیزم!
پیر زنه همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو' چایکوفسکی را بهش یاد می داد و خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بی استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می گرفت...
اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می دونستم پیر زنه همسایه فقط بلده همین آهنگ 'دریاچه قو' را یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن ها و صدای زنگ نیست
واسه همین همه هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم.
یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش!
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود!
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن 'دریاچه قو' !
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می زدن، پیر زنه فقط جیغ می کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می لرزید!
تنها کسی که لذت می برد من بودم، چون پیر زنه هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت ها دست کاری شده...
همه چی داشت خوب پیش می رفت،هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مرد، فکر کنم دق کرد!
بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم
ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته...
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو...این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می لرزید؛ 'دریاچه قو' رو به مضحکی هرچه تمام با نت های اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می کردن
از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت، اما اسم آهنگ 'دریاچه قو' نبود!
اسمش شده بود " وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود ... "
فکر می کنم هنوزم یه پسر بچه ام!

"روزبه معین "



طبقه بندی: متن، موزیک بی کلام،
برچسب ها: روزبه معین،

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

تو با دل من ،

همان کردی که شاتوت ،

با سرانگشتان تو ...

" علیرضا روشن "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: علیرضا روشن،

تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

باید دست به دامان خدا شوم ...

واژه واژه بر من برویاند ،

بگذارم لای موهایت ...

از چشمانت قصیده برچینم ،

از لبهایت ماهی قرمز ،

من از صدف روشن دهان تو ،

کلمه کلمه کامل میشوم ...

وقتی به تو می اندیشم ،

ذهنم شعر ...

نگاهم شعر ...

چشمم شعر ...

اندیشه ی تو دیوان دیوان شعر دیوانگی من است ...

حسرتی فشرده دارم بر گلوی واژه هام ...

غمی عظیم در دل ...

چرا پیشتر از این بادی سوی من نیامد ،

و عطر حضورت را در مردادی ترین ماه عشق ،

 به گرمای دلم ندوخت؟؟؟

آی محبوب عالی عزیز لحظه های ناب من ،

گرمای مردادی ات مرا بس !

تا عمری با عشق به قدقامت حضورت وضو کنم ،

از چک چک شرم اولین دیدار ،
 
آی محبوب عالی عزیز لحظه های ناب من ...

هرچه میجوشد از عمق درون ،

عصاره ی خوش حضورتوست ...

حضورت بر من مبارک است ...

غنیمت است ،

عشق است ،

آی حضرت غزل ...


" امیر نانکلی "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: امیر نانکلی،

تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


قدمت چه برکتی داشت....!

ببین تا آمدی ،

تمام باغهای گیلاس به شکوفه نشسته اند ،

و هی پشت به پشت ،

پرستوها از راه نرسیده ،

مادر می شوند...!

از قلب من هم بگذریم که دارد ،

عاشقانه تپیدن را ،

یاد می گیرد از تو...!


" مهین رضوانی فرد "




طبقه بندی: متن،
برچسب ها: مهین رضوانی فرد،

تاریخ : پنجشنبه 24 فروردین 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه




همه ی کسانی که مرا میشناسند ،

می دانند که  من ،

آدم حسودی هستم!

و همه ی کسانی که تو را می شناسند ؛

لعنت به همه ی کسانی که تو را می شناسند ... !



" نزار قبانی "


پ.نون


مخاطب ، به شدت ، کاملا خاص !






طبقه بندی: متن،
برچسب ها: نزار قبانی،

تاریخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


مادرم سه قانون داشت .

عاشق شو .

عاشق بمان ، و عاشق بمیر ...

بابا می خندید و مثل تمام مَردهای آن روزها ،

عشق را کیلویی چند صدا می زد !

خواهرم، قانون اول را خیلی دوست داشت ...

آنقدر زیاد که هر روز لابه لای فرمول های ریاضی و حساب ،

چند بار مرورش می کرد تا شاید مردی پیدا شود برای اثباتش ...

برادرم، دومی را ...

مادر زادی عاشق بود ...

گنجشک های لب ایوان را " خاتون " صدا می کرد ،

و به شمعدانی های روی طاقچه می گفت : " بانو "

حوض حیاط ، چقدر شبیه قانون سوم بود !
 
هیچ وقت آب نداشت ، ولی از هر طرف که نگاهش می کردی ،

دو ماهی سرخ را همیشه توی ذهنش می رقصاند ...
 
من اما آدمی بودم قانون مدار ...

عاشقت شدم...

عاشقت هستم و این عشقت...

راستی من چند وقتی هست که مُرده ام...



 " حمید جدیدی "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: حمید جدیدی،

تاریخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه

دوست داشتن را کم کم ، آرام آرام ،

به خورد کسی که دوستش دارید ، ندهید....!

بگذارید کنار این حرفها را که :

" هوا برش می دارد...! "

" مغرور می شود...! "

" خودش را گم می کند...! "

" بی محلی می کند...! "

" ندیدتان می گیرد...! "

" می رود.....! "

شما را به خدا بس کنید این چرتکه انداختنهای بی معنا را....!

مگر می توانی دوستش داشته باشی و هوارش نزنی...؟!

می توانی دلتنگش باشی و بی خبرش بگذاری....؟!

اصلا مگر می شود با یاد ترانه ی همیشگی اش ،

وقتی که صدایش می پیچد در چهار ستون تنت....

بی هوا دستت را محکم نکوبی روی قلبت و با خودت بلند نگویی که :

" ای جاااان ، دلم .... الهی قربان صدای قشنگت بشوم ...! "

یا چگونه می شود روزی چندین و چند بار ،

عکسش را بگذاری جلوی چشمانت و هی ببوسی اش و هزار بار

قربان قد و بالایش بروی و آن وقت به خودش نگویی که اینهمه

دوستش داری.....؟!

مگر می شود...؟؟؟؟

شما را به خدا اگر عاشق می شوید خوبش را بشوید....

درستش را بشوید...

اصلی اش را بشوید...!

مگر می شود کسی را ،

جانانه...

حقیقی...

درست و درمان بخواهید و او برود...؟!

مگر می شود عشق را نخواهد و و عشق هم کاری از پیش نبرد...؟!

نمی شود...!!!

به خداوندی خدا که نمی شود کسی را با همه ی وجودت دوست

بداری و آن وقت او ساده بگذارد و برود...!!!

آن هم فقط بخاطر اینکه دوستش دارید...!


مگر از اینهمه دویدن و دویدن و دویدن چیزی می خواهیم جز ،

آغوشی پر از آرامش....؟

جز خواستنی که تمام نشود.....؟

که جا نزند.....؟

که باشد همیشه همه جا همه وقت...؟!

بگذارید برود اویی که نمی داند از عاشقانه هایی این چنین جز در

کتابها و افسانه ها فقط همین چند نفر آدم واقعی باقی مانده اند...

که همه جوره تاب می آورند و می مانند پای خواستنتان...!

و این یعنی که خدا ،

خیلی دوستشان داشته....

خیلی خاطرشان را خواسته.....

که در این زمانه ی سرد و روزگار تلخ, سکه ی عشق را سر راه

زندگیشان سبز کرده است....!!!

دست برداریم از شمردن...

از حساب کردن...

از پیمانه زدن...!

اگر دوستش دارید....

اگر دلتان به بودنش گرم می شود...

خوش می شود...

اگر دست و پایتان را هنوز هم گم می کنید وقت دیدنش....

اگر صبح ها را به شوق سلام او بیدار می شوید و شب را با

" آرام بخوابی" او آرامتر به خواب می روید...

بدانید که عشق کار خودش را کرده است.....!

بیایید همین الان عاشقانه هایمان را با صدایی بلند عاشقی کنیم.....!

به خدا تا پایان...

تا هیچ...

راه زیادی نمانده است...!!!!




" مهین رضوانی فرد "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: مهین رضوانی فرد،

تاریخ : یکشنبه 1 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



تو بچگیم عاشق بادکنک بودم .

امکان نداشت با پدر و مادم به سوپر مارکت برم و پا زمین نکوبم .

اولین بادکنکم رو همون روز اول تو دست هام گرفتم و محکم بغلش

کردم… ولی ترکید …

فهمیدم همون اول نباید خیلی دوست داشتنم رو نشون بدهم .

 نباید خیلی محکم بغلش کنم ، طاقطش رو نداره . میترکه ...

بادکنک بعدی رو بیش از حد ، بزرگش کردم . ظرفیتش رو نداشت…

 اون هم ترکید…

فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم .

بادکنک بعدی رو که خریدم حواسم بود …

 نه دوست داشتنم رو زیاد نشون دادم  ، نه بیش از حد بزرگش کردم ...

ولی اون هم برام نموند ...

 بردمش پیش دوستام و توی یه چشم بهم زدن ، صاحبش شدن .

بادکنک بعدی رو ، خیلی اتفاقی از دست دادم .

وسط روزهای خوبمون ، وقتی همه چیز خوب پیش می رفت ،

افتاد روی بخاری و تموم ...

رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم…

 همون جا به اون نگاه کردم و گفتم :

" تو ، آخرین بادکنکی هستی که دوستت دارم ."

رفتم خونه و اون رو توی کمد گذاشتم.

نه بغلش کردم و نه زیاد بزرگش کردم… نه به کسی نشونش دادم ...

 اینطوری ، دیگه هیچ خطری تهدیدش نمی کرد…

یه دوست داشتن یواشکی …

یه دوست داشتن از راه دور…

یه دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد…

هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شم هنوز هست…

یک روز وقتی رفتم سراغش ، دیدم خیلی کوچیک شده ...

خیلی پیر شده …

همون جا بود که فهمیدم دوست داشتن رو باید یاد گرفت …

فهمیدم به دست آوردن کسی که دوسش داری ، تازه اول ماجراست…

دوست داشتن نگهداری می خواد… 

من بادکنک های زیادی رو داشتم ولی ،

دوست داشتن رو هیچوقت ، هیچوقت یاد نگرفتم .




" حسین حائریان "


برای دانلود فایل صوتی ، اینجا کلیک کنید .




طبقه بندی: متن، فایل صوتی،
برچسب ها: حسین حائریان،

تاریخ : جمعه 1 بهمن 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه



تو را چقدر خواسته باشم خوب است ؟!

چقدر آرزویت کرده باشم ، خوب است...؟!

چقدر خوابت را دیده باشم...

خیالت کرده باشم...

بوسیده باشم...

بغلت کرده باشم

خوب است ؟!

می دانی این چقدر ، یعنی چقدر ؟!

یعنی ...

آنقدری که می دانم ، گوشه ی چشم چپت سه چین می خورد و ،

گوشه ی چشم راستت ، چهارتا...

وقتی که دیوانه وار ، به دیوانگی ام ،

می خندی...!!!



" مهین رضوانی فرد "



طبقه بندی: متن،
برچسب ها: مهین رضوانی فرد،

تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بهشت