تبلیغات
یک فنجان آرامش - مطالب ابر نزار قبانی

نمى دانم چه کار باید كنم ؟!

آیا باید از سرنوشتى كه تو را در پیش پایم قرار داد ، قدردانى كنم؟

همان سرنوشتى كه باعث شد ،

در چشمهایت آب شوم ...

همان چشمهایى كه مرا در دریایی بی قرار غرق ،

و سیماى تو را بر چهره ام حک کرد ...

آن گونه که همه تو را در چشمهایم پیدا می کنند !

و حروف نام تو را در قلبم جای داد ...

و عشق تو را در خونم جارى کرد...

آآآه عشق من....

تو را به خدا به من بگو ،

آیا بعد از این همه عشق ،

عاقلانه است كه فراموشت كنم ؟!

" نزار قبانی "




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: نزار قبانی،

تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه




همه ی کسانی که مرا میشناسند ،

می دانند که  من ،

آدم حسودی هستم!

و همه ی کسانی که تو را می شناسند ؛

لعنت به همه ی کسانی که تو را می شناسند ... !



" نزار قبانی "


پ.نون


مخاطب ، به شدت ، کاملا خاص !






طبقه بندی: متن،
برچسب ها: نزار قبانی،

تاریخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


تو را زنانه می خواهم ...

زیرا ، تمدن زنانه است ...

سعر زنانه است ...

ساقه ی گندم ،

شیشه ی عطر ...

و پاریس ، زنانه است ...

حتی بیروت ، با تمامی زخم هایش ، زنانه است !


" نزار قبانی "


پ.نون

یک قدم تا عشق ...




طبقه بندی: متن،
برچسب ها: نزار قبانی،

تاریخ : یکشنبه 28 آذر 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه


دوست داشتنت را ،

از سالی به سال دیگری جا‌ به جا می کنم !

مثل دانش ‌آموزی که مشقش را ،

در دفتری تازه پاک نویس می کند .

صدای تو ، عطر تو ، نامه ‌های تو

و شماره تلفن و صندوق پستی تو را هم منتقل می کنم

و می آویزمشان به کمد سال جدید !

اقامت دائمی قلبم را به تو می دهم .

تو را دوست دارم ...

و هرگز رهایت نمی ‌کنم بر برگه‏ تقویم آخرین روز سال !

در آغوش می گیرمت ،

و در چهار فصل سال می‌ چرخانمت .

در زمستان ،

کلاه پشمی قرمز بر سرت می‏ گذارم که سردت نشود !

و در پاییز ،

تنها بارانی ام را به تو می ‌بخشم .

بپوشش تا که خیس نشوی .

و در بهار ،

رهایت می کنم تا بر چمن ‌های تازه بخوابی ...

تا به صبحانه بپردازی ، با گنجشک‌ ها و ملخ‌ ها .

و در تابستان ،

تور کوچک ماهی گیری برایت می‏ خرم ،

تا صدف‌ ها و مرغان دریایی و ماهیان بی ‌نام را شکار کنی !

تو را دوست دارم ...

و نمی ‌خواهم تو را به خاطره های گذشته ،

و به حافظه قطار‌های مسافربری پیوند دهم .

تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز سفر می ‌کند ، بر رگ های دستم ...

تو آخرین قطار منی .

و من ، آخرین ایستگاه تو .

تو را دوست دارم ...

و نمی‌ خواهم تو را به آب یا باد ،

یا تاریخ ‌های هجری و میلادی ،

و یا به جذر و مد دریا ،

و یا به ساعت ‌های کسوف و خسوف، پیوند دهم !

مهم نیست ستاره شناسان و خطوط فنجان های‌ قهوه، چه می‌گویند ...

دو چشمانت، به تنهایی بشارت دهنده اند !

آن ‌ها مسئول شادمانی این هستی اند .

دوستت دارم ...

و می خواهم به حال و هوایم پیوندت دهم .

تو را ستاره مدار زندگی ام قرار می دهم .

می خواهم شکل واژه‌ ها و ابعاد کاغذ را به خود بگیری !

تا هنگامی که کتابی را چاپ می کنم که مردم بخوانند ،

تو را مانند گل در درون آن ، بیابند .

می خواهم شکل دهانم شوی ، تا وقتی که حرف می زنم ،

مردم تو را شناور در صدایم بیابند !

می خواهم شکل دستانم شوی ، تا وقتی که به میز تکیه می دهم ،

تو را در میان دستانم در خواب ببینند !

مانند پروانه ‏ای در دستان کودکی ...

پیشه ای ندارم الا آیین پرستش تو .

عشق ، آیین من است !

تو آیین منی .

عشق جولان می‌دهد بر پوستم ،

و در زیر پوستم تو جولان می‌ دهی .

و اما من ...

خیابان ‌ها و پیاده رو‌های شسته از باران را

بر دوشم حمل می ‌کنم

در جست و جوی تو !

چرا به من و باران ایست می‌ دهی ؟!

وقتی که می‌ دانی ،

همه زندگی ام با تو در ریزش باران قرین شده ‌است !

و تنها حس من ، حس باران است ...

چرا می ‌ایستانی ام ؟!

وقتی که می ‌دانی ،

تنها کتابی که بعد از تو می ‌خوانم ، کتاب باران است .

تو را دوست دارم ...

این تنها شگردی است که آموخته ‌ام

و دوست و دشمنم به آن حسادت می‌ کنند !

پیش از تو آفتاب و کوه ‌ها و جنگل ‌ها سرگردان بودند .

واژه ها سرگردان بودند و گنجشک‌ ها سرگردان بودند .

ممنونم که به مدرسه راهم دادی ...

ممنونم که الفبای عشق را به من آموختی ...

و ممنونم که پذیرفتی , معشوقه ام باشی ...


" نزار قبانی "


برای دریافت فایل صوتی اینجا کلیک کنید .



طبقه بندی: شعر، فایل صوتی،
برچسب ها: نزار قبانی،

تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : Farzaane h | دونه قهوه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بهشت